میگویند:در آن دم که روح انسان بارگاه خدایی را برای راه افتادن به سیر
و سیاحت خود در روی زمین ترک مینمود خداوند انگشتری به وی داد و گفت:
"ای فرزند من! این انگشتری که حسّ(وظیفه) نام دارد تورا در روزهای غفلت
یاد آوری خواهد کرد و تو را در ساعتهای سخت زندگی از خطرها رهایی
خواهد داد."
روح انسانی پرسید :ای پروردگارمن !اگر این انگشتر ازمن گم شد آن وقت
چه خواهم کرد؟
خداوند پاسخ داد :ای فرزند من ! من در دل تو یک انگشتری دیگر نهان کرده ام
که هرگز گم نمی شود ! این انگشتر که نام خودمن بر نگین آن نقش شده
است" عشق " نامیده میشود .
از کتاب اصول اساسی روانشناسی
ازسیاه مشق های دفتر شعرم...
السلام علیک یااباعبدا... وعلی الارواح التی حلت بفنائک
« آن روز خورشیدی دگر هم در رصد بود »
ماه از دهم بگذشت و شب تاریک و ممتد بود
خورشیدهم گویی به تابیدن مردد بود
نبض زمان انگار از رازی خبر میداد
رازی که خورشیدی دگرهم در رصد بود
آب از خجالت چشم بر مهتاب می بست
وقتی به روی مشک سقا دست رد بود
شب چادرش را از بساط دشت برچید
هرچند روز پیش رو یک روز بد بود
میدان جنگ وغیرت مردان عاشق
تا اضطراب خیمه ها همواره سد بود
وقتی که در میدان خروشیدند مردان
تعبیر دریایی خروشان جزرومد بود
آمد ســـوار سـرخ پـوش آســمانی
والــفجر گویان قـول ا... الصمد بود
غریـد و از شمـشیر اوغوغا بپا شـد
مردی که راه آسـمـانها را بلد بـود
***
در ظهر عاشورا ویک دشت بلا خیز
چشمان خیس کودکانی بی مدد بود
از کاروانی بـی جـهاز و داغ دیده
بر تیغ خورشیدی دگرهم در رصد بود
5/2/81
ازسیاه مشق های دفتر شعرم...
« غدیرتان خجسته باد » ![]()
تو ابتدای کلامی امیر بارانی
و ساده مثل سلامی امیر بارانی
امیر دژ شکنی تو ،عبارت ابدی
و سجده را تو قیامی ، امیر بارانی
و کوچه های شب از تو سراغ میگیرند
غریب صاحب نامی، امیر بارانی
تمام غربت یک مرد کنج چشمانت
به تیغ عدل نیامی امیر بارانی
تو پنجره ،تو کبوتر به شعر من تو ردیف
سفیر پیک و پیامی امیر بارانی
به نحس بیست و یک ویُمن سیزده صد و ده
خم غدیر تو جامی امیر بارانی
8/12/1380
Every happening, great and small
is a parable whereby God speaks to us,
and the art of life is to get the message.
هر اتفاقی که می افتد،چه کوچک چه بزرگ،وسیله ای است
برای آنکه خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت این پیام هاست.
ازسیاه مشق های دفتر شعرم...
چه قدر بی تو نگاهم اسیر عادتهاست
اسیر فاصله ها حرفها حکایتهاست
به ارتکاب تو دل را به عقل بخشیدم
اگر چه قصه ی این هر دواز شکایتهاست
بدون تو شب مهتاب آسمان ابریست
و ماه گوی قشنگی که در نهایتهاست
نهیب حادثه شبگرد آسمانم کرد
شبیه قصه ی مجنون که در روایتهاست
توامتداد تمام همیشه ها... وهنوز
غزل حکایتی از عشق در نجابتهاست
تو را به وسعت دریای عشق میخواهم
بهانه ی غزلم بی تو شعر مدتهاست
که موج می زند از غربت وغم دوری
بیا که بی تو نگاهم اسیر ساعتهاست ...![]()
![]()
15|08|88
ازسیاه مشق های دفتر شعرم...
صبورباش ...![]()
غروب همین روزها
خورشید خواهد کرد
تا بیقراری
به هرکجا تو بخواهی قرار گیرد
و چشمانی در همیشگی انتظار ریلها سوت بکشد
با تو هستم
مسافر دورهای بی غروب
خداوند
وجودت را از رنگین کمان آفرید
تا میان باران و خورشید پل باشی
وکسی آنطرفتر از پائیز
درزلال یکا یک رنگهایت
حسرت بکشد
دستهایت
بوی شبنم میدهند
وحرفهایت طعم کوهستانی از پونه و آویشن
کمی آنطرفتر از پائیز
کسی چشمهای بارانی اش را
به دوش ابرها یی گذاشته
که هر صبح به شانه ات سر میزنند...
و خورشید همین روزها
غروب خواهد کرد .![]()
13|08|88
ازسیاه مشق های دفتر شعرم...
جهان خلاصه ای از توست
وقتی بازوانت مرز میان من و دنیاست.
و به اشتیاق هم
از ورای این فاصله ی مردد و مردود
پوست می اندازیم .
حالا چه فرق میکند
که تقویمها یازدهم سپتامبر را فریاد بزنند یا اول ژانویه
وقتی عبور هیچ عقربه ای بدون تو ممکن نیست.
اینجا
بدون تقویم هم
انارها به روز تولدت لبخند میزنند
ومن عاشق
ترک برمیدارم.
13|08|88
ازسیاه مشق های دفتر شعرم...
عاشق که باشی مجرمی
و عروسکهای باران
که از شاخه های نیمه خشک پاییز آویزند
از میان قاب خیس پنجره به حادثه ات می خندند
آنقدر متهم
که دعایت به گوش اطلسی ها نمی رسد
و آفتابگردانها
باهیچ رشوه ای سلامت را به خورشید نمی رسانند
آنوقت می فهمی
که خدا هم تورا
برای روز مبادا
کنار گذاشته است .
۰۷|۰۸|۸۸
مبارک میلاد نگین خراسان شاه طوس
علی بن موسی الرضا
بر دوستداران حضرتش خجسته باد...![]()
![]()
![]()
زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی؟
بی پناهم خسته ام تنها به دادم میرسی؟
گرچه آهو نیستم اما پراز دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟
از کبوترها که میپرسم نشانم میدهند
گنبد و گلدسته هایت را به دادم میرسی؟
ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی
پهنه ی آبی ترین دریا به دادم میرسی؟
ماه نورانی شبهای سیاه عمر من
ماه من ای ماه من آیا به دادم میرسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه ی زهرا به دادم میرسی؟
باز هم مشهد مسافرها هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد آقا به دادم میرسی؟
« ..؟..»
ازسیاه مشق های دفتر شعرم...
آهای!
دخترک کولی باغچه های آفتابی
قدم میگذاری وبه آسمانهای این حوالی باران می فروشی.![]()
خورشیدهای داغ چشمانت دف می زنند و آرام
آرام
روز را از دامن هرچه کوه برمی چینند.![]()
شب هنگام
که خلخال ستاره ها بر مچ پایت می رقصند
شمیم زلفهایت به خواب هزارو یک سوار قصه پرداز
ترانه می شود
و داستان عاشقی شان
تا کرانه های دور مهتاب حتی
به گوش هیچ شهرزادی نمی رسد.![]()
دوستت دارم !
دخترک کپر نشین ییلاق
وقتی کوزه های سفالی ایل بر دوش
از چشمه های حوالی افق
تکه تکه آسمان جمع می کنی ![]()
یا آنجا که گلدار دامنت
بر کمر اسبها چین را به ماچین می فروشد
و تنها یکه تاز کوهستان هستی.![]()
تپانچه ات را بردار وبرشب شتاب کن
وبه جای ماه بنشین
که تمام زیباییت را
در قالب این شعر بی چهارچوب
قاب گرفته ام.![]()
« زهره بهنام خو »
بنده که باشی
خدایت چشمه ای میشود
که از زلال رحمت بی پایانش همواره سیرابت خواهد کرد.

«عید بزرگ بندگی حق بر تمامی خوانندگان محترم مبارک باد»
ازسیاه مشق های دفتر شعرم...
یـک اتــفاق ســاده اما بــی مـثالی تـو
تــعـبیـر مــغرورانه ی فــرض محالی تو
بر دســتهای خواهــشم هــرگز نـمی باری
بی شـک حقـیقـت نیـسـتی خوابی خیالی تو
در آشــیان ســـینه ات آرام مـی گــــیرم
هرچــند سـطر آخـرین رویای کـالی تو
با مـن غـریبی می کند انـشای چشمانت
اول سه نقطه... بعدعشق،یک جای خالی--- تو
مومـن ترین بیـت نجـیب این غزل هستی
در باور آئــینه هـا شــوق وصــالی تـو
بـی چـتر می آیـم کـنار سـاحـل چـشمـت
شـرجی باران دل انـگـیز شــمالی تو ![]()
![]()
![]()
« زهره بهنام خو »
« ریسمان ایمان »
روز نخست که خداوند آدمی را خلق فرمود،صراحی لبریز از مواهب
و عطایا نزدیک خویش داشت .فرمود گاه آن است که آنچه در این
صراحی هست بر وی نثار کنیم وهمه ی دارایی و غنای جهان را
گرد آورده به وی ببخشیم.
نیرو وتوان، نخست به وی موهبت شد.آنگاه زیبایی، خرد، نیکنامی
و مسرات حیات را به وی عنایت کرد.وقتی صراحی تقریبا تهی
گشته بود، خداوند درنگی فرمودو در ته آن جام قطره ای که
"نعمت آسایش" بود ناریخته ماند.
خداوند فرمود اگر این دُرّ گرانبها را نیز به وی عنایت فرمایم، به جای
آنکه مرا ستایش کند ، بنده ی موهبت و عطایای من خواهد گشت
و خود و طبیعت را دچار تباهی خواهد ساخت.
پس سزاوارآن است که ازهمه ی نعم من بهره مند باشد. اما
بیقراری ونا آسودگی نیز با وی همراه گردد.
از گنج آکنده برخوردار باشد ولی از نعمت عافیت بی نصیب بماند
تا اگر خیر محض،وی را به من نزدیک نتواند ساخت ، بی قراری
و تشویش خاطر او ،وی را به من باز گرداند.
"از اشعار جرج هربرت انگلیسی "



