این راز سر به مهر...
ادبی
ماهی ها
خواب رود خانه را به هم می ریزند
پیرمرد نارنجی
مرا...!؟
وقتی هر صبح
از درز خواب هایم
پنجره را جارو می کند
ومشتی آفتاب به صورتم می پاشد
کوچه قدم هایم را گز می کند
و دور از چشم کلاغ ها
سایه ام روی ریلها می افتد
پرندگان
آسمان را به دوش می کشند
و سوتهای بی خیال من
در امتداد قطاری که حوصله ام را دود می کند
هذیان می شوند
ایستگاه سوت می کشد
و آسمان روی دوش واگن ها ادامه می یابد
پشت سرم
پیرمرد نارنجی
ته مانده ی نیامدنت را
بادسته ای داوودی
به زباله می ریزد...!
۹۰/۱۱/۰۲
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موشی دید.
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد .
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما هیچ ربطی ندارد... !
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید.
از مرغ برایش سوپ درست کردند !
گوسفند رابرای عیادت کنندگان سر بریدند!
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند!
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران
ربط نداشت فکر می کرد !!؟
* به خاتون دو عالم زینب سلام ا... علیه *
" ستاره ی عترت "
چشمی برای غربت باران چکیده است
دریا به زیر کاسه ی صبرش خمیده است
وقتی خدا برای جهان قصه می نوشت
یک زن کنار حادثه ها آفریده است
یک زن که از تصورش یک شهر عاجز است
کوهی که روی دامنش دین آرمیده است
یک زن ولی رسالت پیغمبری به دوش
بحری که شکر از لب حیدر چشیده است
عشق ایستاد تا به دلش اقتدا کند
دل پاره پاره از تن بی سر بریده است
یک دشت غربت و غم و یک رود تشنگی
یک غافله اسیری و یک زن که دیده است؟!
بی شک خدا حدیث صبوری نوشته بود
کز آن همه به زینب کبری رسیده است
زینب ستاره ی غزل عترت رسول
خاتون عالم و به جهان برگزیده است
۹۰/۰۹/۱۸
چه کوتاه است شبهای وصال دلبران یارب
خدا از عمر ما بر عمر این شبها بیافزاید ![]()

عید سعید فطر مبارک و شبهای وصل عاشقان جاودانه باد.![]()
چه قدردلتنگم، چه قدر...
و چه قدر محتاج ،
محتاج کوچه ای و عابری آشنا ،
که کیسه کیسه مهربانی پشت درهای غربت خانه هایمان بچیند
ویتیمی کهنه ی دلتنگمان را بر زانوان پدرانه اش هق هق اشک بریزیم.
کسی که دردمان را نگفته بداند و بر زخمهای بی کسی مان مرحم بگذارد
کسی که خدا نباشد اما...
شهادت مولای ناشناس کوچه های همیشه دلتنگ
بر شیفتگان شریعت علوی تسلیت باد .
روز که به خواب می رود
خورشید از میان لنجها لنگر می کشد
و آسمان روبه جزیره بادبان می اندازد
اینجا دلفینها قایقها را بندری مهمان کرده اند
وخیالم در نفس بادگیرها به دل کویر راه گرفته است
قدمهایت را به آرامی پارو میزنم
و روی کوهان بلند این امواج
بر جهاز شتری دستانم را بر کمرت حلقه کرده ام
اصلا می دانی،
جهان در مقیاس هسته ای کوچک است
وقتی دل اقیانوس رو به شنزارها روبان می شود
و کوچکتر
وقتی دلتنگیت
از شیشه های رنگی هیچ پنج دری نمی گذرد
و زمین چه قدر بزرگ می شود
وقتی می دانی خدا
تمام دوست داشتنت را شکوفه کرده
تا به شمار یک یک ماهیهای خلیج
در شریانهای کسی فوت کند
پیراهنت را باز کنی
عطر بهار
تمام اتاقم را می رویاند.... ![]()
![]()
۹۰/۰۱/۰۴

![]()
اعجاز خلقت است و برابر نداشته
مولای ما نمونه ی دیگر نداشته
![]()
"طلوع بی نظیرش از قلب خانه ی خدا خجسته باد" ![]()
![]()
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم ![]()
چون محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا!؟![]()
![]()
" لامارتین شاعر فرانسوی"
پروردگارا!
جغرافیای هستی تشنه ی قسط و عدل است.
جای جای زمین تمنای عشق و لطف می کند.
وسیع خاک چشم انتظار آبی آسمان است.
پروردگارا!
آنگونه که آیینه داران کوی عدالت را می نوازی
نگاه مهربانت را بر مومنان نیز نثار کن.
پروردگارا!
عطای خویش را بر ایشان باقی بدار و بر عزتشان بیفزا
که می دانم تدبیر و اراده ی توست که بر جان جهان می نشیند.
قنوت امام حسن عسگری (ع)
بحار ج85 ص233
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند
خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود
همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و
شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم
پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی
به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی،
تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت
که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی
و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و
با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره،
تا با صدای ناله ای متوقف شد .
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را
پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست
جایی را ببیند.او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم
تو را درمان کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی
کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی
همواره در کنار اوست.![]()
![]()
شبنم عشق وقتی خواست بر گونه ی یاس و رازقی بچکد
از آسمان اجازه گرفت، لیکن بغضی گلوی آسمان را فشرد![]()
که شبنم هرگز درکش نکرد...![]()
![]()
تو را زیسته ام
در رود و سبزه و آتش و عطرشکوفه های بادام
وقتی هنوز
کفشها به پاهایم نمره ی قبولی نمی گرفت
و نفس می کشم
میان کار و کتاب و رایانه وپنجره های بسته
وقتی نفسهایم را
شبها
هیچ مردی به خواب نمی برد
تو در چند سالگی روسری ام بزرگ شدی !؟
که خدا به عاشقی مان دست کشید
و میان قولهایمان نشست...
و به تفاهم کدام گناه بامن هم داستان!؟
حالا از لابلای این همه دیوار
حتی اگر روی شانه های خدا هم غلت بزنم
صبح ها
متکایم بوی تو می دهد
ودر هزار توی این همه عادت
نبودنت را
تمرین می کنم.
۰۱/۰۲/۱۳۹۰

خدا که عاشق میشه
بید مجنون، دیوونه ی شکوفهای گیلاس
بی اختیار زلفهای پریشونشو به دست باد ولگرد میده
حالا
توو عاشقیه خدا
خدا به داد اون شیرینی برسه که تا فرهادش یه بیستون !؟
راهه...
" نشانی دریا... "
تو خواستی سفر عشق این چنین باشد
کنار خاطره ات اشک نقطه چین باشد
تو خواستی شب یلدایی غزلهایم
شبی گرفته و ابری و بی نگین باشد
نگو نشانی دریا به سمت قلبت نیست
نگو که قصه همین بوده و همین باشد
غروب هجرت خورشید رو به فردا هاست
اگر اجابت دستان واپسین باشد
نگاه مشرقی ات را دخیل بسته دلم
خدا کند به رهش مرغ آمین باشد
دوباره چشم به راهی وباز دلتنگی
ویک غروب که کاش میشد آخرین باشد![]()
![]()
۲۷/۱۲/۱۳۸۹
![]()
Where love is God is also
And spring full of the love![]()
![]()
HAPPY NEW YEAR FOR YOU ![]()
![]()
![]()
مواظب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست آورید اگر نه ناچار
خواهید بود چیز هایی را که به دست آورده اید دوست داشته باشید.
![]()
" گوته "
چشمهایم را به گوشه ی ابری این آسمان رو به کوچ
گره می زنم
و به امتداد راه راه پنجره
چشم می دوزم
هجرت این لبخند
بدون پرده
دیدنی تر است
و این برج
از بالای نمی دانم چندمین ایستگاه
گیج می خورد
با چشمهایم زمزمه کن
شاید تلاوت آخرین باران کوچ را به یاد آوری
و اینبار
فصلها
از آخر تحویل شوند...
مدتی میشه که صفحات پر حرف این نشریه ی ادبی سکوت کرده اند و واژه هاش خاک گرفته
البته چون و چرا ش چندان مهم نیست ، مهم اینه که به قول محمد علی بهمنی:
" گاهی دلم برای خودم تنگ می شود "
و خوشبختانه این مجله مجالیست تا گاهی با خودم و تمام دوستان خوش فکر و هنرمندم خلوت
کنم و کمی از روزمرگیهای ناگزیر فاصله بگیرم ...
آسمان تاس انداخته
تا جفت چشمهایت شش بیاورند
آنوقت خدا
به آخر همه ی حرفهایت یک خورشید
آویزان می کند
که فصلها از پشت کوچه ی بن بست این پنجره
تابستانی شوند.
آه را از شیشه ی اتاقت بردار
آمده ام تبخیر شوم
و دستانم بی آنکه بوی خاک بگیرند
آیینه ی مکدر این عصر شب زده را
از غروب ماه قاب کنند.
۸۸/۱۱/۱۱
| Design By : Pichak |


